تا انتها حضور...

باید منتظر ماند و بر این انتظار ایستاد
\

تا انتها حضور...

باید منتظر ماند و بر این انتظار ایستاد

  • Instagram
تا انتها حضور...

سلام

بعضی از حرفها را نباید هرگز بگویی
به خاطر بغضی که در گلو داری
یا به خاطر بغضی که از شنیدن
حرفهای تو در گلو شکل می گیرد
اما اینها دلیل نمی شود که نگویی
" من" با "نوشتن" فریاد خواهم زد...
پس " تو" گوش نوشتاریت را تقویت کن
تا فریادهایم را بشنوی...

"زمزمه" هایت را دوست دارم
درست است که گوش سنگینی دارم
اما " زمزمه" هایت را با گوش جان می شنوم
شاید بپذیرم و شاید ...

اما به "تو" قول می دهم که
خوب بشنوم...

م.ع.ر.ط
Mart.emba@gmail.com

پیوندها

دوشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۰۰ ب.ظ

داستان : " گوشی تلفنی که بوی شیر می دهد! "

دوشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۰۰ ب.ظ

روایت اول : "خواب های با تو بودن"

گرمی نفس هایش را حس می کنم بوی خوبی می دهد چشمانم را که باز می کنم چشمانش را جلوی خودم می بینم که هر لحظه به من نزدیک تر می شود تا می آیم چیزی بگویم انگشتش را روی لب هایم می گذارد، گرم می شوم و تمام عضلات بدنم شل می شود و شروع می کند به گر گرفتن، چشمانم را می بندم ، آرام آرام در گوشم چیزی را زمزمه می کند:

- چرا با دست کثیفت گوشی تلفن را برداشتی؟

- چی داری می گی مریم؟ کدوم گوشی؟

- ببین !... هنوز هم بوی شیر می دهد!

تمام بدنم یخ می کند چشمانم را باز می کنم ، الهه آرام کنارم خوابیده ... چشمهایش بسته است  روی صورتش دست می کشم ... سرد است... تکانش می دهم...

- الهه.... الهه ....

با حالتی بهت زده چشمانش را باز می کند دستهایم را می گیرد...

- الهه... خواب دیدم تو...

- تو خوبی امین؟

- خوبم... خوبم... خدا را شکر...


روایت دوم : " به چه زبانی بگویم : فقط خودت را می خواهم"

- قراره کی با هم ازدواج کنیم؟

- مگه الآن باهم ازدواج نکردیم؟

- دائمی

- چه فرقی می کنه؟

- خیلی فرق داره ،  خودت بهتر می دونی

- پدر و مادر من می دونند، پدر و مادر توهم می دونند ، تو خونه ای با هم زندگی می کنیم که سندش را به اسم تو کرده ام ماشین هم همینطور.... همه چیز زندگی من برای تو هست..

- امین... من هیچ چیزی از زندگی تو نمی خوام... 

- می دونم اما یادت نیست از اول یه قرارهایی با هم گذاشتیم...

- تو گفتی هر وقت وقتش برسه...

- هنوز نرسیده یه ذره دیگه به من مهلت بده الهه ی من..

- تو مگه من را دوست نداری؟

- یه ذره  دیگه تحمل کن عزیزم ... خیلی دارم سعی می کنم.


روایت سوم : " دست های کثیف"

 خودم را به آشپزخانه می رسانم... نگاهی به گاز می اندازم و سریع شعله ی ظرف شیر را خاموش می کنم اما شیر جوش آمده و تمام گاز را کثیف کرده است.

دستمال را بر می دارم و شروع به تمیز کردن شیر می کنم تلفن زنگ می خورد و من همینطور که به گاز ترموکوپل دار بدو بیراه می گویم به سمت تلفن می روم به دستهایم نگاه می کنم و یاد مریم می افتم که اگر الآن خانه بود و می دید من با دست های کثیفم می خواهم نزدیک گوشی تلفن شوم سر و صدایی راه می انداخت که نگو...

حسی درونم شروع به جوشش می کند و با خودم می گویم:

" مریم ! این بار می خواهم در نبودنت کمی اذیتت کنم، نیستی ببینی که دارم با دست های کثیفم که بوی شیر هم می دهد تلفن را جواب می دهم"

- سلام بفرمایید

- شما نسبتی با  خانم مریم توکلی دارید؟

- بله ، من شوهرشون هستم امرتون؟

- از پزشکی قانونی مزاحمتون می شوم ...


روایت چهارم : " وقتش رسید ! "

حوادث دیشب را مرور می کنیم و اینکه چرا من به یک زن مرده حسودی می کنم ... شیر را از داخل یخچال بیرون می آورم و داخل ظرف کوچکی می ریزم و آن را بر روی گاز می گذارم و شعله را زیاد می کنم تا شیر سریع جوش بیاید.

دست به سینه ایستاده ام و به شیر نگاه می کنم و با روح مریم کلنجار می روم که احساس می کنم گرم شده ام دستان امین را حس می کنم که دور تا دور مرا فرا گرفته است گرمی آغوشش موجب می شود تا چشمانم را ببندم و به این فکر کنم که چرا به امین علاقه مند شده ام شاید به این دلیل که ...

شیر جوش آمده و از لبه های ظرف بالا می رود و روی گاز سرازیر می شود خودم را کمی بین دستان امین جابجا می کنم و می گویم:

- امین ... شیر سر رفت...

امین که تازه متوجه سر رفتن شیر شده است حلقه ی دستانش را تنگ تر می کند

- امین شیر سر رفت الآن موقع این کارها نیست!

گرمی نفس هایش را روی پشت گردنم حس می کنم بازو هایم را بیشتر فشار می دهد کم کم درد را احساس می کنم؛ تلفن شروع به زنگ زدن می کند

- امین! شوخی بسه! برو تلفن را جواب بده تا من شیرهای روی گاز را تمیز کنم.

بازوهایم را رها می کند و من را سمت خودش می چرخاند بغلم می کند سخت فشارم می دهد دیگر نمی توانم نفس بکشم گرمی بدنش را کاملا حس می کنم آرام آرام نفس می کشد و بعد مرا از خودش جدا می کند و با لحن بچه گانه ای می گوید:

- الهه ... میشه تلفن را جواب ندم؟

نمی دونستم باید چیکار کنم... سایه ی مریم هنوز روی سرم سنگینی می کند نگاه های عاجزانه ی امین را می بینم که منتظر جواب من است، نگاهی به گاز می کنم که شیر همه سطحش را فراگرفته است ؛  امین را بغلم می کنم و می گویم:

- مشکلی نداره عزیزم.... مهم نیست ...

پ.ن : داستان در بهار 1393 نوشته شد و امروز (1393/12/04) بازنویسی شد.

پ.ن 2: داستان یکی از دوستان را که خواندم یاد این داستان قدیمی افتادم و پس از جستجو یافتمش!!!

پ.ن 3: این داستان را در قطار پردیس تهران به یزد نوشتم بر روی دو کاغذ باطله ....

پ.ن 4: دعوتید به خواندن داستانهای دیگر ( بر روی عنوان ها کلیک نمایید) :

1- هارمونی

2- ساعت صفر

3- درختها ایستاده می میرند (بی نهایت این داستان را دوست دارم)

نجواها  (۱۱)

من باید یک بار دیگر این را بخوانم
پاسخ:
سلام

ممنون از حضورتون

منتظر نظرات ارزشمندتون هستم.
۲۲ شهریور ۹۴ ، ۱۰:۰۵ دختر حــَوا :)
سلام.
واقعیتش با توجه به نظراتی که دوستان دادن من خودمو درحدی نمیبینم که نظر بدم درموردش! 
اما اگه نظر یه خواننده ی خیلی معمولی رو بخواین خیلی گنگ بود.
جریان شیر چی بود؟! که اینقدم مهمه که اسم داستان بهش اختصاص داده شده. (تو شروع خوندنش فک کردم حتما مریم خیلی وسواسی بوده و این باید به داستان ربط داشته باشه :دی اما بعد خبری نشد!)
و پیام کلی داستانم نفهمیدم! چیو میخواست برسونه؟


میرم بقیه شونو بخونم!
پاسخ:
سلام

ممنون از این که تشریف فرمایی و نظرتون

سعی کرده ام داستان لایه ای و با رعایت نکات روانشناسی داستان بنویسم.

ممنون از حضورتون
سلام موضوع داستان خوب بود اما فضا سازی کم کار شده بود و یه موضوعی که اذینک کر یه جاهایی نوتاری نوشته شده بود و یه جایی گفتاری
یعنی نه گفتاری بود نه نوشتاری
پاسخ:
سلام

ممنون از حضورتون

البته آگاهانه نوع نوشتار را عوض کردم، شاید خوب درش نیاوردم!!!
۲۱ اسفند ۹۳ ، ۰۸:۴۸ سید علیرضا

سلام

داستانها سنگین بود منم نفهمیدم بعدا با هم صحبت می کنیم

پاسخ:
سلام

ان شالله حضورا توضیحات لازمه را خدمتتان خواهم داد.
سلام،سعی کنید وقت خودتان را صرف اهداف انقلاب کنید و داستانهای انقلابی بنویسید، داستان مذکور  بیشتر از اینکه داستان باشد آیینه ای از ذهن ماجراجوی نویسنده بود.
وآخر دعوانا ان الحمد الله رب العالمین
پاسخ:
سلام

ساده توضیح بده میلاد!!!!
آیینه ی ذهن ماجراجوی نویسنده؟؟؟؟؟

این ترکیب را ازکجا یاد گرفتی؟؟
۱۴ اسفند ۹۳ ، ۱۸:۰۴ احسن الحدیث
خوندم ولی کامنت جناب امین کمک کننده خبی بود واسه حل کردنش تو ذهنم
از این پیچیدگی که خواننده باید توذهنش تحلیل کنه خوشم میاد

پاسخ:
سلام

امینِ عزیز شخصیت هارا نسبتا خوب تحلیل کرده بود
اما
به وقایع داستان و حودات اتفاق افتاده برای شخصیت ها به صورت کامل نپرداخته بود.

ممنون از حضورتون
ممنون از نظرتون
۱۰ اسفند ۹۳ ، ۱۶:۲۷ بگذارگمنام بمانم
سلام

نه شما
اغلب آثار ادبی معاصر مخصوصا شعر و داستان کوتاه پُست مُدرن زده شده:|
اصلا آدم میره انجمن شعر دلش خون میشه از بابت بلاهایی که بر سر ادبیات اومده میسوزه...
شما داستان رو لایه لایه و غامض مطرح کردید تا اینجا مبنی  بر مهارت نویسنده در انتقال مطلب میتونه جذاب یا کسل کننده بشه از این حیث هنوز جای کار داره اثرتون :|
یکمی نتیجه گیری که زیادی به خواننده واگذار بشه و داستان هدایتگر ذهن نباشه به سمت هدف نویسنده میشه پُست مُدرن زدگی...

پاسخ:
سلام

شاید داستان از نظر ظاهر پست مدرنیسم باشه

اما از نظر محتوا کلاسیک کلاسیک است.

اگر فرصت شد بعدها(سرفرصت) از نظرات ارزشمندتان استفاده خواهم کرد.
۰۹ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۴۰ بگذارگمنام بمانم
اصلاح میکنم:
ادبیات از پا درمیاد

نوشته بودم ادبیات رو ازپا درمیاد:|


۰۹ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۳۹ بگذارگمنام بمانم
والا ماکه پست های مفید شما رو میخونیم
داستان رو لابد برای نقد شدن نذاشتید!نمیدونم:|
ولی با پست مدرن زدگی ادبیات رو از پا میاد
پاسخ:
سلام

متوجه منظور شما نشدم

منظورتان این هست که من دچار مدرن زدگی شده ام؟؟؟
طرح هر یک از روایات به شکل مستقل:

روایت اول:
امین با زنی به نام الهه خواب است که خواب زنی به نام مریم را می بیند.

روایت دوم:
الهه با امین ازدواج موقت کرده است و خواهان ازدواج دائم است اما امین سر باز می زند و اشاره می کند که خیلی دارد سعی می کند.

روایت سوم:
تلفن زنگ می زند و خبری راجع به مریم همسر امین به وی می دهد. (گویا خبر فوت او را)

روایت چهارم:
امین و الهه مشغول معاشقه در آشپزخانه هستند که تلفن زنگ می زند. امین مایل به پاسخ دادن به تلفن نیست و الهه نیز به او می گوید مشکلی ندارد.

------------------------------------------------------------

طرح کلی داستان:
مردی به نام امین که زنش (مریم) فوت کرده است، به طور موقت، با زنی دیگر (الهه) ازدواج کرده است. الهه خواهان ازدواج دائم است اما امین درگیری های ذهنی ای دارد که هنوز خود را برای ازدواج دائم آماده نمی بیند.


------------------------------------------------------------

چینش روایی داستان و شکل بندی اپیزودیک آن در چهار روایت مجزا با عناوین مشخص تلاش خوبی است که نویسنده سعی در تجربه ی روایت های متفاوت و غیر خطی داشته است. برای تشریح شکل خطی روایت می بایست به ترتیب به "روایت سوم"، "روایت دوم"، "روایت اول" و "روایت چهارم" رجوع کرد. از نظر ساختاری و محتوایی به شخصاً معتقدم که داستان منطق واقع گرایانه ی درستی را منعقد نمی کند. امین مردی ست که به تازگی همسرش را از داده است و درحالی که مدعی داشتن درگیری های ذهنی فراوانی پیرامون همسر از دست داده ی خود است با زن دیگری ازدواج موقت کرده، با وی می خوابد و معاشقه می کند و منتظر است تا درگیری های ذهنی اش پایان یابد. با خود کلنجار می رود که چگونه از همسر درگذشته اش بگذرد و با همسر جدید زندگی تازه ای را شروع کند. به معنای ساده تر ساختار و محتوایی وقیحانه دارد تا جایی که می توان کمی رگه های خروج از عرف و انسانیت را در آن جستجو کرد.
پاسخ:
سلام استاد

تحلیل هاتون درباره ی روایت  و اشخاص تا قسمتی درست است
اما نکته ی مبهمی که شما هم درباره ی آن سوال داشتید 
عدم وجود رابطه ی صحیح و یا به قول معروف پخته نشدن رابطه برای شکل گیری نتیجه است.
رابطه ی شیر را چطور تحلیل می کنی؟
۰۴ اسفند ۹۳ ، ۲۱:۴۴ بگذارگمنام بمانم
عجب...
چه داستان هایی:|

ترویج ازدواج موقت است یا ازدواج موفق!
پاسخ:
سلام
پیشنهاد می کنم یکبار دیگر داستان را با دقت بیشتری بخوانید.
اگه دقت کنید عنوان روایت ها مشخص کننده ی موقت ، دائم و موقت بودن را مشخص می کند.

نجوا کردن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">