تا انتها حضور...

باید منتظر ماند و بر این انتظار ایستاد
\

تا انتها حضور...

باید منتظر ماند و بر این انتظار ایستاد

  • Instagram
تا انتها حضور...

سلام

بعضی از حرفها را نباید هرگز بگویی
به خاطر بغضی که در گلو داری
یا به خاطر بغضی که از شنیدن
حرفهای تو در گلو شکل می گیرد
اما اینها دلیل نمی شود که نگویی
" من" با "نوشتن" فریاد خواهم زد...
پس " تو" گوش نوشتاریت را تقویت کن
تا فریادهایم را بشنوی...

"زمزمه" هایت را دوست دارم
درست است که گوش سنگینی دارم
اما " زمزمه" هایت را با گوش جان می شنوم
شاید بپذیرم و شاید ...

اما به "تو" قول می دهم که
خوب بشنوم...

م.ع.ر.ط
Mart.emba@gmail.com

پیوندها

آخرین مطالب

۱۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۱ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان

سلام

وقتی امپراطوری سفید زمستان با همه ی  شوکت بی نهایش

بر آن سبزه ی تازه جوانه زده ای که خاتون آن را لب حوض آبی گذاشته است

 سقوط می کند

تنها و تنها یک پیغام دارد:

"می شود دوباره آغاز کرد"

به امید آغاز های پر امیدتان

 

پ.ن : "باشد تا رستگار شویم"

پ.ن 2: حتما این کلیپ را با عنوان "مادر خوبم زهرا" دانلود کنید. (لینک)

پ.ن 3: دعوتید به بلاگ یکی از همسایه ها که پست زیبایی کار کردند (لینک)

پ.ن 4: ان شالله امسال سال آرزوهایتان باشد.

پ.ن 5: این هم تقدیم به تو... امیدوارم از دیدنش لذّت ببری... فقط یادت نره صدای لپ تاپتو باز بذاری...

 

۹ نجوا موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان

خواهر گرامی و برادر عزیزم

سلام

در رابطه هایی که داری ، سعی کن جنس درخواستهایی که ازت می شوند را درک کنی و پاسخ درخور به درخواست ها بدهی و هیچ وقت به خاطر هیچ فردی آرمان هایت را کنار نگذار.

یادت باشه خودم بهت گفتم که ...

عقل، عشق را تقویت

و

شهوت،  عشق را تضعیف می کند.

۹ نجوا موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۱۴
دانشجوی کلاس اول دبستان

سلام

احتمالا وقتی شما دارید این پست را می خونید،

قطار به سمت مشهد یا حرکت کرده و یا دارد حرکت می کند.

قربون امام رضا (ع) ... ؛ یهویی طلبیدند!!! (به تاریخ ثبت و تاریخ حرکت توجه نمایید)

حلال نمایید....

۴ نجوا موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۲۵
دانشجوی کلاس اول دبستان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۰ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان

سلام

خدا باید مدیریت روز قیامت را بده دست "سازمان سنجش"

حداقل برای ایرانی ها

آخه همه ی ما عادت کردیم به سبک برگزاری، تصحیح و اعلام نتایج آزمون بوسیله ی سازمان سنجش

بویژه آقای توکلی دوست داشتنی!!!

و بویژه اون آقایی که پشت بلندگو میگه :

" مراقبین محترم اجرای بند چهار.."

پ.ن : آخرین حرفی که پشت بلند گو اعلام  می شود:

" وقت تمام است، لطفا پاسخ نامه های خود را با دست راست بالا بگیرید."

پ.ن 2: وای به روزی که هر چه سعی کنیم نتونیم کارنامه هامون را با دست راست.....

۱۳ نجوا موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۶ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان

خواهر گرامی و برادر عزیزم

سلام

همیشه سعی کن استانداردهای رفتاری را در فضای مجازی و واقعی رعایت کنی ، مرزهایت قابل شناسایی برای افراد باشند ؛ هیچ وقت به مرزهای دیگران تجاوز نکن و به دیگران هم اجازه نده مرزهایت را بشکنند! رابطه های پنهانی و غیر استاندارد فردا روزی برایت دردسر می شود و مجبور خواهی شد هزینه های زیادی برایشان بپردازی!!!

یادت باشه خودم بهت گفتم که ...

طوری زندگی کن که همه جا با صدای بلند و رسا اعلام کنی

" ایشون همسرم هستند"

بدون اینکه که از همسر یا از فردی دیگری بترسی.

 

پ.ن : به آقایان نصحیت می کنم با خانم ها طوری رفتار کنند که انگار همسرشون کنارشون نشسته و داره تک تک حرکاتشون را بررسی می کنه اونوقت می بینید چقدر از رفتارها استاندارد و سالم می شود.

پ.ن 2: چرا بعضی از دوستان فکر می کنند باید ها و هنجارهای فضای مجازی با هنجارهای فضای واقعی متفاوت است؟؟ ( رک و صریح= کثافت کاری هایی که در فضای مجازی انجام می دهیم ریشه در درون خودمان دارد حالا اگر در واقعیت آن ها را پنهان می کنیم و بروز نمی دهیم دلیل بر نبودنشان نیست. حالا که فرصتی پیش آمده و خود واقعی را نشان داده ایم ، بهتر است از این فرصت استفاده  و اقدام به تصحیح رفتار [کثافت کاری هایمان] نماییم)

۱۳ نجوا موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۱۲ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان

روایت اول : "خواب های با تو بودن"

گرمی نفس هایش را حس می کنم بوی خوبی می دهد چشمانم را که باز می کنم چشمانش را جلوی خودم می بینم که هر لحظه به من نزدیک تر می شود تا می آیم چیزی بگویم انگشتش را روی لب هایم می گذارد، گرم می شوم و تمام عضلات بدنم شل می شود و شروع می کند به گر گرفتن، چشمانم را می بندم ، آرام آرام در گوشم چیزی را زمزمه می کند:

- چرا با دست کثیفت گوشی تلفن را برداشتی؟

- چی داری می گی مریم؟ کدوم گوشی؟

- ببین !... هنوز هم بوی شیر می دهد!

تمام بدنم یخ می کند چشمانم را باز می کنم ، الهه آرام کنارم خوابیده ... چشمهایش بسته است  روی صورتش دست می کشم ... سرد است... تکانش می دهم...

- الهه.... الهه ....

با حالتی بهت زده چشمانش را باز می کند دستهایم را می گیرد...

- الهه... خواب دیدم تو...

- تو خوبی امین؟

- خوبم... خوبم... خدا را شکر...


روایت دوم : " به چه زبانی بگویم : فقط خودت را می خواهم"

- قراره کی با هم ازدواج کنیم؟

- مگه الآن باهم ازدواج نکردیم؟

- دائمی

- چه فرقی می کنه؟

- خیلی فرق داره ،  خودت بهتر می دونی

- پدر و مادر من می دونند، پدر و مادر توهم می دونند ، تو خونه ای با هم زندگی می کنیم که سندش را به اسم تو کرده ام ماشین هم همینطور.... همه چیز زندگی من برای تو هست..

- امین... من هیچ چیزی از زندگی تو نمی خوام... 

- می دونم اما یادت نیست از اول یه قرارهایی با هم گذاشتیم...

- تو گفتی هر وقت وقتش برسه...

- هنوز نرسیده یه ذره دیگه به من مهلت بده الهه ی من..

- تو مگه من را دوست نداری؟

- یه ذره  دیگه تحمل کن عزیزم ... خیلی دارم سعی می کنم.


روایت سوم : " دست های کثیف"

 خودم را به آشپزخانه می رسانم... نگاهی به گاز می اندازم و سریع شعله ی ظرف شیر را خاموش می کنم اما شیر جوش آمده و تمام گاز را کثیف کرده است.

دستمال را بر می دارم و شروع به تمیز کردن شیر می کنم تلفن زنگ می خورد و من همینطور که به گاز ترموکوپل دار بدو بیراه می گویم به سمت تلفن می روم به دستهایم نگاه می کنم و یاد مریم می افتم که اگر الآن خانه بود و می دید من با دست های کثیفم می خواهم نزدیک گوشی تلفن شوم سر و صدایی راه می انداخت که نگو...

حسی درونم شروع به جوشش می کند و با خودم می گویم:

" مریم ! این بار می خواهم در نبودنت کمی اذیتت کنم، نیستی ببینی که دارم با دست های کثیفم که بوی شیر هم می دهد تلفن را جواب می دهم"

- سلام بفرمایید

- شما نسبتی با  خانم مریم توکلی دارید؟

- بله ، من شوهرشون هستم امرتون؟

- از پزشکی قانونی مزاحمتون می شوم ...


روایت چهارم : " وقتش رسید ! "

حوادث دیشب را مرور می کنیم و اینکه چرا من به یک زن مرده حسودی می کنم ... شیر را از داخل یخچال بیرون می آورم و داخل ظرف کوچکی می ریزم و آن را بر روی گاز می گذارم و شعله را زیاد می کنم تا شیر سریع جوش بیاید.

دست به سینه ایستاده ام و به شیر نگاه می کنم و با روح مریم کلنجار می روم که احساس می کنم گرم شده ام دستان امین را حس می کنم که دور تا دور مرا فرا گرفته است گرمی آغوشش موجب می شود تا چشمانم را ببندم و به این فکر کنم که چرا به امین علاقه مند شده ام شاید به این دلیل که ...

شیر جوش آمده و از لبه های ظرف بالا می رود و روی گاز سرازیر می شود خودم را کمی بین دستان امین جابجا می کنم و می گویم:

- امین ... شیر سر رفت...

امین که تازه متوجه سر رفتن شیر شده است حلقه ی دستانش را تنگ تر می کند

- امین شیر سر رفت الآن موقع این کارها نیست!

گرمی نفس هایش را روی پشت گردنم حس می کنم بازو هایم را بیشتر فشار می دهد کم کم درد را احساس می کنم؛ تلفن شروع به زنگ زدن می کند

- امین! شوخی بسه! برو تلفن را جواب بده تا من شیرهای روی گاز را تمیز کنم.

بازوهایم را رها می کند و من را سمت خودش می چرخاند بغلم می کند سخت فشارم می دهد دیگر نمی توانم نفس بکشم گرمی بدنش را کاملا حس می کنم آرام آرام نفس می کشد و بعد مرا از خودش جدا می کند و با لحن بچه گانه ای می گوید:

- الهه ... میشه تلفن را جواب ندم؟

نمی دونستم باید چیکار کنم... سایه ی مریم هنوز روی سرم سنگینی می کند نگاه های عاجزانه ی امین را می بینم که منتظر جواب من است، نگاهی به گاز می کنم که شیر همه سطحش را فراگرفته است ؛  امین را بغلم می کنم و می گویم:

- مشکلی نداره عزیزم.... مهم نیست ...

پ.ن : داستان در بهار 1393 نوشته شد و امروز (1393/12/04) بازنویسی شد.

پ.ن 2: داستان یکی از دوستان را که خواندم یاد این داستان قدیمی افتادم و پس از جستجو یافتمش!!!

پ.ن 3: این داستان را در قطار پردیس تهران به یزد نوشتم بر روی دو کاغذ باطله ....

پ.ن 4: دعوتید به خواندن داستانهای دیگر ( بر روی عنوان ها کلیک نمایید) :

1- هارمونی

2- ساعت صفر

3- درختها ایستاده می میرند (بی نهایت این داستان را دوست دارم)

۱۱ نجوا موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۳ ، ۱۴:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان

برادر عزیز، خواهر گرامی

سلام

اگه معیارهایت برای ازدواج پول، زیبایی و مدرک و .... باشد 

بالاخره یه نفر از تو پولدارتر، زیباتر ، دارای مدرک بالاتر و... پیدا می شود

و زندگیت بر فناست زیرا

1- دیگه اون پول و زیباییو مدرک و... نمی تونه به تو آرامش بده 

2- اون فردی که پولدارتره ، زیباتره ، مدرکش بالاتره و یا ... ممکنه به هر عنوان وارد زندگیت شود همسر و یا خودت از ازندگی دست بکشه و برود با پولدارتره، زیباتره، مدرک دارتره و.. زندگی کند چرا که اون با تو به خاطر پولت، زیباییت، مدرکت و... زندگی کرده است ، حالا چه دلیل دارد وقتی آدم پستی و رذلی مثل خودت بهش پیشنهاد بالاتری بدهد نرود با اون زندگی کند؟

3- اسم کاری که تو می کنی دیگر زندگی کردن نیست ؛ مواظب بودن برای عدم خیانت خودت و همسرت هست. به همان دلایل بالا...

اما اگه معیارهایت تقوا ، دین داری ، پاکی و ... باشد

دیگه خود خدا هم برات پادرمیانی می کنه و اگه یکی پیدا بشود که از تو و یا همسرت باتقواتر، دین دار تر ، پاک تر و... باشد

خیالت جمع است که

1- طرف به خاطر دینش ، مذهبش ، پاکیش و ... کاری به زندگی تو ندارد هیچ بلکه

2- برای رضای خدا بدون هیچ چشم داشتی به تو کمک می کند تا زندگیت را جمع و جور کنی

3- دیگه رقیب نداری بلکه رفیق داری!


یادت باشه خودم بهت گفتم که ....

برای زندگی معیارهای درستی تعیین کن و اینقدر به دنبال مادیات نباش زیرا همیشه

"رقیب داری نه رفیق!"

 

۱۲ نجوا موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۳ ، ۱۲:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ اسفند ۹۳ ، ۰۰:۰۰
دانشجوی کلاس اول دبستان