تا انتها حضور...

باید منتظر ماند و بر این انتظار ایستاد
\

تا انتها حضور...

باید منتظر ماند و بر این انتظار ایستاد

  • Instagram
تا انتها حضور...

سلام

بعضی از حرفها را نباید هرگز بگویی
به خاطر بغضی که در گلو داری
یا به خاطر بغضی که از شنیدن
حرفهای تو در گلو شکل می گیرد
اما اینها دلیل نمی شود که نگویی
" من" با "نوشتن" فریاد خواهم زد...
پس " تو" گوش نوشتاریت را تقویت کن
تا فریادهایم را بشنوی...

"زمزمه" هایت را دوست دارم
درست است که گوش سنگینی دارم
اما " زمزمه" هایت را با گوش جان می شنوم
شاید بپذیرم و شاید ...

اما به "تو" قول می دهم که
خوب بشنوم...

م.ع.ر.ط
Mart.emba@gmail.com

بایگانی

پیوندها

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۳، ۰۵:۳۸ ب.ظ

۴

خطرناک

جمعه, ۲۵ مهر ۱۳۹۳، ۰۵:۳۸ ب.ظ

سلام

گاهی وقتها یه حرف هایی می زنم که خواهرم ازم می پرسد:

" این را کجا خوندی؟"

و من با افتخار می گویم :

" از خودم بود!!!"

و خواهرم با نگاهی موشکافانه به من می گوید:

"فکر نمی کردم اینقدر خطرناک باشی..."

پ.ن : مراجعه شود به " بوی خون می آید"

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۳/۰۷/۲۵
دانشجوی کلاس اول دبستان

بوی خون می اید

نجواها  (۴)

البته من فکر می کردم که آدم خطرناکی باشی
پاسخ:
سلام

کبریت بی خطریم در مقابل شما استاااااااددددد
 من بالاخره از اینجا خواهم رفت
و فرق هم نمی کند فانوس داشته باشم یا نه...
کسی که می گریزد از گم شدن نمی ترسد...
+چقدرخوبه که توهم خطرناکی...
پاسخ:
سلام

عجب نه چراغی نه فانوسی...

+خطرناک چون خطرناک بیند خوشش آید؟؟!!
سلام
هههههههه
پیش اومده واسه ما هم نیز
پاسخ:
سلام

عجب حس نا خوشایندی هست!!!
۲۶ مهر ۹۳ ، ۱۵:۰۳ کمی بودن ...
:)
پاسخ:
سلام

ممنون از حضورتون

نجوا کردن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">