تا انتها حضور...

باید منتظر ماند و بر این انتظار ایستاد
\

تا انتها حضور...

باید منتظر ماند و بر این انتظار ایستاد

  • Instagram
تا انتها حضور...

سلام

بعضی از حرفها را نباید هرگز بگویی
به خاطر بغضی که در گلو داری
یا به خاطر بغضی که از شنیدن
حرفهای تو در گلو شکل می گیرد
اما اینها دلیل نمی شود که نگویی
" من" با "نوشتن" فریاد خواهم زد...
پس " تو" گوش نوشتاریت را تقویت کن
تا فریادهایم را بشنوی...

"زمزمه" هایت را دوست دارم
درست است که گوش سنگینی دارم
اما " زمزمه" هایت را با گوش جان می شنوم
شاید بپذیرم و شاید ...

اما به "تو" قول می دهم که
خوب بشنوم...

م.ع.ر.ط
Mart.emba@gmail.com

پیوندها

پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۲، ۱۱:۰۰ ق.ظ

۳

درختها ایستاده میمیرند

پنجشنبه, ۱ فروردين ۱۳۹۲، ۱۱:۰۰ ق.ظ

    
 صدا از چراغها می امدند یا از بالای درختهای چناری که تا یک متر در اب فرورفته بودند
چنارها آب را میمکیدند و آن را دوباره از شاخه ها و برگهایی که در بالای خود داشتند به بیرون مریختند انکار سالها بود که زمین را این چنارها بارانی نه آبیاری می کنند نه هزاری نه بلبلی اما صدای دلنیشی از ان اطراف می امد  شاید آن بالا بالای درخت یک گنجشکی خانه کرده باشد و الان در ان تو در توی برگها می خواند اما گنجشک که ...
شاید هم از ....بله درست است از آن نورهای موازی آن نورهای دوتایی سفید  باشند اما چگونه آنان آواز می خوانند شاید از برخورد آبها به چنارهای دو طرفِ دو طرفِ .. چرا آب به ان طرف چنارها نمی رود اصلا این که صدای آواز نیست صدای چشمه است  چنارها چقدر بلند شده اند انگار در یک دقیقه هزاران متر قد کشیده باشند ؛ چشمه! عجب چشمه ی کوچکی به اندازه کف دست، چگونه از این چشمه کوچک این همه اب بیرون می اید که تا یک متری چنارها ......چنارها.... نه چنارهای یک متری  چشمه! چشمه کو ؟ اینها که چنار نیستند..آواز گنجشک در ان بالای چنار اما چناری نیست چشمه ای نیست و...
 
دونور سفید به سمتم می ایند به انها زل می زنم صدای اواز مرا در برمیگرد در صداها غرق می شوم صدای یک کلاغ که آواز میخواند،صدای بوق ممتد و صدای یک جیغ.
**********************
چقدر  آدم بی شعور باید باشه رفتم پیش آقای یغمایی کلی باهاش صحبت کردم  بالاخره قبول کرد رو کاغذ چیزی نوشت وداد دستم و بهم گفت برم پیش اقای قاسمی. بلانسبت شماها که عین بچه های خودم میدونمتون و دوستون دارم عین خر، خر که چه عرض کنم بدتر از خر برگشت بهم گفت باید بررسی بشه بعد درخواست بدیم بعد که کارای اداریش شد بودجش که اومد بهت میدیم  بهش گفتم حالا این کارایی که گفتی کی انجام میشه گفت برو سه ماه دیگه بیا گفتم:سه ماه دیگه رئیس که گفت بیام اینجا حداکثر ظرف یه سه چهار روز انجام میشه پرید وسط حرفم و گفت :رئیس گفته که گفته باید کارشناسی بشه
 گفتم :مگه یک نیسان کود یا چند تا گونی کود شیمیایی کار کارشناسی و این کارا می خواد بلا نسبت شما هر خری می فهمه که درخت اگه کود...
ابروهاش را توهم کشید و با اون چشمهای غضبناکش نگاهی بهم کرد و گفت:بفرما بفرما سرجای مابشین بفرما عقل کل بفرما ماکه خریم و هیچی نمی فهمیم
گفتم : به خدا قصد جسارت...
-حالا که این طور شد اصلا ما بودجه برای این کار نداریم اصلا  از کی تا به حال شوفرها هم نظر میدن آخه تورا به چه نظر دادن برو سوار کامیونت بشو و دود کن بره هوا  و بعد تو جاده...
تا این حرف را زد ریختم به هم نامه را پاره کردم ریختم تو صورتش و بعد یک سیلی جانانه ای زدم تو گوشش که پرت شد گوشه ی اتاق بعد بهش گفتم: اینم کار کارشناسی  تا اومد بفهمه چی شده از اون سازمان خراب شده زدم بیرون.
 ******
 کنار جاده ایستاد ،از کامیون پیاده شد نگاهی به برگهای زرد شده نهالهای کنار جاده انداخت شیر کوچک متصل به تانک آب  را باز کرد دست وصورتش را شست لنگش را چندین مرتبه زیر آب فشرد و بعد آن را دور گردنش انداخت شلنگهای بزرگ را بر سر جوبی که همه ی نهالها  در ان کاشته شده بود گذاشت و شیرهای تانکر را باز کرد پتو را از پشت صندلی راننده برداشت وآن را زیر کامیون پهن کرد و لنگش را روی صورت انداخت و مشغول استراحت شد.
******
آب تا بالای سرم امده بود اما می تونستم به راحتی  نفس  بکشم  راحت میدیدم ، آب آبی  نبود سفید بود     نه    نه  نور بود اما من خیس شده بودم   یعنی فکر میکنم خیس شده بودم آخه وسط  یک رودخانه بودم  که دو طرف آن بوسیله درختهای چنار  به هم تنیده محصور شده بود   بالای هر چناری یک بلبل آواز می خواند   از نوکهایشان   آب   را به بیرون  پخش میکنند   انگار   هوا را بارانی کرده باشند    د و نور  از آن بالای رود توجه من را به خود جلب کرده اند  دو نور سفید  ،  دو  نور سبز  ، دوچشم ، دوچشم آبی با مردمک های سبز ؛ آهویی خرامان به سمتم می اید  انگار با آواز بلبلان بالای درختان چنار  می رقصد  بر روی آب  چنان  با ناز و عشوه راه می آید که همه چنار ها سر خم می کنند و  حالا صدای  آواز مرا در بر میگرد  و چشمان خمار یک آهو  که در میان درختان تا کمر خم شده  مرا مسخ می کند من هم یک درخت که تا کمر خم شده ام  ویک بلبل بالای  شاخسارهای من  آواز می خواند  و باز دو آن چشم خمار و من که تنیده ام به چنارهای خم شده ....
.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۲/۰۱/۰۱
دانشجوی کلاس اول دبستان

MART

محمد علی رنجبر طزنجی

نجواها  (۳)

خدا رو شکر که هیچ وقت اینجور داستان ها رو نمی فهمم!
:|
پاسخ:
سلام

مشکل از شما نیست

مشکل از من است ...
۰۷ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۱۱ فاطمه السادات
این مدل داستان اسم خاصی داره؟
اولین بار بود که ازین سبک داستان ها خوندم!
گویا توضیح و تفسیر نیاز داره!!!
درسته؟
پاسخ:
سلام

این داستان هم مثل سایر داستان ها ...

نیاز به هیچ توضیح و تفسیری نداره

ممنون از حضورتون
۰۸ آذر ۹۳ ، ۲۳:۳۰ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
یه پیچیدگی خاصی داشت
منظورم به سختی داستان نیستا 
منظورم به زمان و نوع فعل هاش
قشنگ بود
:)
پاسخ:
سلام

به قول دوستان بهترین سیاه کردن کاغذ من ...

نجوا کردن

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">